X
تبلیغات
مغنی

مغنی

....

آهای صفحه قدیمی وبلاگم

چطوری؟!

خواهشا فحشم نده 

میدونم که تو زمانی نه چندان خیلی  دور  خیلی حرفامو با تو میگفتم

میدونم آره...

به آرشیوت که نگاه میکنم تیر 86 رو نشون اولین حرفای من و تو میده

تا الان نزدیک 6 ساله 

عمره کمی نیست !!!

میدونی...تو این دنیای ارتباطها که هر روز و هر روز یه لعبت جدید رو میکنه آدم گاهی یادش میره که گول این شامورتی بازیا رو نخوره...

تا الانش من تغییرای زیادی تو خودم احساس کردم...تو اما هنوز همونجوری که بودی هستی 

شاید حتی وقتی که نباشم...دیگه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 2:55  توسط امین  | 

بقول دوستی  تا وقتی مرگ  و  ترس را در درونت نکشته باشی  همیشه  با ترس مرگ زندگی خواهی کرد
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 23:16  توسط امین  | 

شَک میکنم به اینهمه یقین

وقتی که در آخر

شکٌم به یقین تبدیل می شود

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 6:34  توسط امین  | 

زندگی شیرین نمیشود ....هنوز
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 15:28  توسط امین  | 

دیشب سر کار ابی بهم گفت :سر زدم به وبلاگت هیچ خبری نبود

راستش هیچ یادش نبودم

هیچ میدونی اینروزا یاد خیلی چیزا که دوسشون داشتمم نمی افتم

زندگیم کوچیک شده ...

همینطور

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 23:47  توسط امین  | 

گاهی حتی وقتی بهترین بوم نقاشی را هم داشته باشی

می توانی روی یک تکه کاغذ کاهی نقاشی بکشی و لذت تمام دنیا را تجربه کنی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 1:20  توسط امین  | 

داشتم چرخ میزدم دنبال کسی بودم  یهو دیدم زیر دست و پا یکی داره وول می خوره ه وایسادیم  تا از زیر دست و پا جمش کنیم پیره زنه زیر دست و پا داشت له می شد شنیده بود هر کی دستش برسه به سنگ سیاه گناهاش آمرزیده می شه تمام توانشو گذاشته بود که بره و برسه تا این آخر عمری پاک بشه از گناه ...گناهاش سر جاش تنش ضرب دیده بود صورتش عرق کرده چشاش خیسمثل یه مبارز که باخته باشه بیرون گود داشت فقط نگاه می کرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 5:25  توسط امین  | 

اینجا که می رسی یاد تموم حرفایی می افتی که تا حالا در موردش شنیدی ..اینکه چه فضای مقدسی..اینکه تمام جهان برای همینجا خلق شده اینکه زندگی انسان بعد از بهشت از اینجا شروع شد... اینقد مطلب شنیدی که براحتی بتونی جو زده بشی...اما اگه اینهمه رو گذاشتی کنار و وارد شدی اونوقت میبینی که یه چهار دیواری هست که یه عالمه آدم همینطور دورش میچرخن یه عده نماز میخونن یه عده گریه میکنن از همه قوم و نژاد و شکل ورنگ و سن و...اونوقته که یه سوال گنده میاد تو ذهنت....اینهمه آدم اینجا چیکار میکنن ...آره خب ساده هستش اومدن زیارت کعبه ...اما وقتی نگاه کنی ببینی چی شد که تاریخ کعبه رو در سیر خودش به این شکل در اورد و الان تو این زمونه پر مشغله هنوز آدمای زیادی واسه دیدنش سر از پا نمیشناسن.اینکه تو  هم الان جزو اونایی بخواهی یا نه.به چهره ها نگاه کن نگران آرام گریان خندان ساکت پر هیاهو ظالم مظلوم تنومند ضعیف ...نمی دونم این جمع اضداد با خود کعبه چه هماهنگیی داره...شاید اول که می خواستم برسم انتظار چیری دیگه داشتم ...اما الان بهتر میفهمم اونچه که هست درست تره...مثل یک اعلام حضور مثل نگاه دوباره..


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 4:56  توسط امین  | 

همین امشب از غصه ها میمیرم

انتقام خودمو از دوتامون میگیرم

دیگه از دست تو هم کاری بر نمیاد

باید آروم بگیرم

مثل نور یه شهاب کوچیک رد میشم از تو چشمات

باز دوباره می افتم از چشات بی صدا میمیرم

تو خوابت نمیام کابوست نمیشم

تو شبای سیاه فانوست نمیشم

باید آروم بگیرم

 

یه مدته خیلی تو مخمه  ملودی این ترانه یکی از دوستا میگفت اصلش یه ترانه ترکیه ای هست برای خیلی وقت پیش

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 16:40  توسط امین  | 

میدونی

گاهی که خیلی خیلی خیلی دور میشی

جاهای مختلف

آدمای مختلف

اتفاقای متفاوت

زمانهای گوناگون

یهو

دلت تنگ میشه

واسه نردیکترین جایی که بودی

همونجایی که الان ازش خیلی دوری

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 4:8  توسط امین  |